X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

زمزمه های گاه و بیگاه من

چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1387

قرار وبلاگی

سلام به دوستان گلم

وای الان که در حال تایپیدنم چشمامو به زور باز نگه داشتم    اصلا نخواستم بیام اداره ولی همسری امر کرد  که حالا بیا و دو ساعتی بمون بعد مرخصی بگیر برو خونه استراحت کن. 

و اما از قرار وبلاگی بچه های وب نویس شهرمون بگم که دیروز همگی به اتفاق به مکانی به نام هلیله اطراف شهرمون رفتیم  که واقعا جای دلچسب و بکری بود چرا که جایی که قرار داشتیم دور تا دورش را درخت احاطه کرده و بطوریکه از دور فقط چشم انداز درختان بود و ماها زیر این درختان طوریکه تا لب دریا رفتیم و برگشتیم بچه ها رو گم کردیم حالا خدا پدر اون کسی که موبایل رو اختراع نمود بیامرزه وگرنه باید برمی گشتیم خونه . و اما شرحی از این دیدار :

طبق قراری که بچه های وب نویس گذاشته بودند دیروز همگی اونا راس ساعت 8 صبح به هلیله رفتند ولی من و همسری به خاطر اینکه خواستیم استراحتی کرده باشیم (آخه بابا ناسلامتی روز تعطیلمونه) گفتیم با یکی دو ساعت تاخیر میایم. پس ساعت 8 بیدار شدیم و همسری صبحانه ی مفصلی آماده نمود و میز رو آماده کرد پس از صرف صبحانه  بدو بدو آماده شدیم که به سوی بچه ها رهسپار شویم بعد از اینکه 24 پله پایین اومدیم تازه یادم اومد که ای وای وحید کمپوتی رو که دیشب درست کرده و برای مادرمینا هم کنار گذاشته بودم نیاوردیم چون قرار بود سر راهمون بهشون بدم وحید بیچاره با لبهای آویزون رفت و آورد بعد از حرکت چون ظرف کمپوتی دست وحید بود به علت ندیدن سرعت گیر و سرعت زیاد  بنده متاسفانه قسمتی از آب کمپوت روی  پیراهن  همسری ریخته شد حالا من نمی دونم بخندم یا ناراحت باشم طفلی همسری با عصبانیت منو نگاه می کرد ولی وقتی متوجه خنده  ی زیرکانه من شد او نیز به خنده افتاد بعد به منزل مادری رفتیم و همسری پیراهنش رو تمیز کرد و به سوی هلیله راه افتادیم .  رفتیم و رفتیم تا رسیدیم البته راه رو گم کردیم که آقای انصاری زحمت کشیدن و استقبالمون اومدن و ما رو پیش بچه ها بردن . و اما از بچه ها بگم که حدودا سی – سی و خرده ای نفر بودن همه بچه های جوون ترگل ورگل و خوب. از دیدنشون خیلی خیلی خوشحال بودیم نهارمون هم جوجه کباب بود که زحمتشو چند تا از بچه ها کشیده بودن که جا داره ازشون تشکر کرد  واقعا بهمون مزه داد تا بعداظهر که هوا کم کم داشت تاریک می شد سرگرم شیطنت بودیم بعد وسایل ها جمع شد و همگی به سوی بندرگاه رفتیم که آقا نوید با شیرین بازی هایش خنده رو به لب همه ی بچه ها نشونده بود بعد هم این کارناوال شادی (آره درست گفتم واقعا هم که کارناوال شادی بود) که سردسته ی آنها هم نوید تپله  بود در میدان برج از هم جدا شد و قرار وبلاگی بعد چهارشنبه هفته آینده در روز عید سعید غدیر خم در منزل ما یا کنار دریا به صرف شام است که میزبان من و وحیدجان می باشیم که تا اون روز لحظه شماری می کنم.  

پی نوشت: با تشکر از زن زمانه ی عزیز  به خاطر دراختیار قراردادن تی وی موبایلشون به همسری و نسل سوسیس و کالباس

------------------------------------------------

و اما دوستان گلم من یه برادرزاده ی گل و خوشمل دارم   که ازتون می خوام شما هم بهش سر بزنین و با نظراتتون اونو خوشحال کنین(البته بیشتر عمه مریم و مامان شراره رو)

اینم آدرس وب یکتا جان :

                    yektai86.blogfa.com