X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زمزمه های گاه و بیگاه من

شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1389

ای دنیا مامان جون هم رفت

انگار همین دیروز بود. خرداد سال ۸۳ رو میگم . برای اولین بار صورت مهربان و دوست داشتنی اش رو شب خواستگاری دیدم . همون دیدار اول به دل من و خانواده ام نشست . تا الان که چند سال ازش میگذره این دوست داشتن روز به روز بیشتر و بیشتر شد . همیشه هروقت به خونشون می رفتم با خوشحالی ازم استقبال میکرد و بوسه بارانم میکرد. همیشه میگفت قدم برچشمم گذاشتی اومدی . ولی مامان جون این چند روز  اخیر همش خونه ات بودم ولی کسی نبود به من و وحید بگه قدم روی چشمام گذاشتین . کسی نبود ماکانی رو بغل کنه و باهاش بازی کنه. دیگه کسی نبود پذیرایی گرم و مفصل از ماکنه . روزی که توی بیمارستان شیراز بستری شدی خیلی دلم میخواست قبل عمل ببینمت ولی بیمارستان این اجازه رو نمی داد به وحید گفتم به محض اینکه مامان جون عملش تمام شد بریم دیدنش که گفتن نمیشه و فردای عمل می تونین بیاین ملاقات ولی این فردا هیچ وقت نرسید . صبح فردای عمل خبر چشم از جهان کندنت رو برام آوردن . نمی دونی چقدر سخته ظاهرت رو جلوی دیگران حفظ کنی درصورتیکه توی دلت خون گریه میکنی . نمی دونی بعد از رفتنت پاهام یاری ام نمی کرد قدم تو کوچه و خونتون بذارم .می دونم اون بالاها داری ما رو می بینی فقط اینو خواستم بگم که از اعماق وجودم دوست داشتم و دارم و همیشه و همیشه به نیکی ازت یاد می کنم .  

 

پی نوشت: 

* از ۱۰ مرداد متنفرم چون در سال ۸۶ جگرگوشه ام رو ازم گرفت و امسال مادربزرگ وحید (بهترین مادربزرگ دنیا).   

* وبلاگ ماکان جونم هم آپ شد :makan88.blogfa.com