X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زمزمه های گاه و بیگاه من

پنج‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1387

چهارمین سالگرد باهم بودن

الهه ی عشق به انسانها آموخت که عاشقانه زندگی کنند

و با پیوند همیشه پایداری که سوگندش را

در قلبهایشان جاودانه کرده اند

یکی شوند

چه شادمانه است تکرار فریادگونه ی این سوگند!!!!!!

به راستی که هر سال در چنین روزی (27 دی ماه) دچار احساس  خاصی می شم In Love  .احساس بزرگ شدن ، زن بودن به معنای واقعی نه اسمی ، همسر بودن و در کل همدم و همراز هم بودن .

چهار سال گذشت. چهار سال بودن در کنار هم  خندیدن ، سرکار رفتن، خرید کردن ، مسافرت رفتن و ....

به راستی که چقدر لحظه ها زود می گذرند انگار همین  دیروز بود  .

صبح روز 27 دی ماه 1383 : ساعت 7 صبح با چشمانی اشکبار (می گم حالا  چرا می زنین بابا به خاطر جدایی از خونه ای که 24 سال در اون زندگی کرده بودم جدایی از مامانی گلم و بابا جون   Open Arms و جدا شدن از خاطراتم) منتظر وحید جان بودم که به آرایشگاه برویم (این آرایشگرها هم شورشو   درآوردن عروس بدبخت باید 7 صبح تا بعدازظهر پشه بپرونه تا خانوم آرایشگر شاهکارشو ارائه بده به نظر من روی هم رفته دو ساعت هم وقت نمی بره) . مامان مهربونم کنارم ایستاده بود و دلداریم می داد می گفت عزیزم فقط یه شبه که  اینجا نیستی دیگه شب های بعد دوتائیتون می یاین اینجا (همین هم شد  در طول هفته چهار – پنج روزشو خونه مامانی هستیم آخه بابایی می گه غذا بدون شماها مزه نمیده  ) خب بگذریم وحید ی اومد و ما رفتیم آرایشگاه و تا بعدازظهر اونجا بودم و از سرما می لرزیدم بعد که کار خانوم آرایشگر تمام شد   اومدن دنبالم حالا قیافه ی من دیدنیه با دیدن دسته گلمAngry Smoking Red Smiley  . اون موقع گل لیلیوم مد بود و من نیز دسته گلم رو گل لیلیوم سفارش داده بودم با آویز ساتن حالا نگو گلفروشه اشتباهی تور به دسته گل من آویزون کرده بود . من از عصبانیت داشتم منفجر می شدم امر کردم برگردیم گلفروشی و دسته گلم رو درست کنین پس ما رفتیم گلفروشی (البته من به علت یه سری ملاحظات پیاده نشدم ) بعد از درست شدن گلم رفتیم ساحل و ... و ادا و اطوارهای عروس دومادی درآوردیم  (البته عکاس ازمون می خواست ) بعد رفتیم  آتلیه و بعد از اون هم سالن . من که اصلا موقع ورود هیچ کس رو نمی دیدم Wedding  نه اینکه کسی نباشه نه بابا سالن پر پر بود،  نمی دونم چرا ولی فوق العاده استرس داشتم همش به مامانی می گفتم پذیرایی خوب بشه با احترام با مهمونا رفتار بشه و ... (رفتار بدی که همیشه موقع مهمانداری خودم هم این استرس بهم وارد میشه) که الحمدا... جشن بسیار خوب برگزار شد . بعد از سالن هم اومدیم یه جایی (جاشو نمی گم) اونجا دیگه مهمانای غریبه رفته بودن (همکارای اداره و رئیس و ... ) و گروه ارکستر شروع به زدن آهنگ نمود Emoticon  حالا بیا و جلوی مهمانا رو بگیر  همه از خودشون حرکات موزون درمی کردند    خب دیگه ساعت نزدیکای 5/3 صبح بود و هنوز مهمانا خسته نشده بودن بالاخره مهمانی تمام شد و همه عروس و داماد و همراهی کردن تا دم در منزلشون حالا ساعت 4 صبح چه گوسفند کشتنی راه انداخته بودن  خدا داند بعد از اون هم پا به خونه ی امیدمون گذاشتیم خونه ای که در دوران عقدمون تونستیم خریداری کنیم درسته یه کم کوچیکه ولی اونقدر خاطره ها داریم ازش که اکنون که تصمیم به خرید خونه ی بزرگتر داریم دلم نمیاد به هیچ قیمتی از دستش بدم (باید بابایی کیسشو شل کنه تا این خونه با خاطره هاش برامون موندگار بشه  ).

اکنون چهار سال رو سپری کردیم در این چهار سال  به ندرت  پیش اومد که بحثی داشته باشیم و اگر هم بود اختلاف سلیقه بود نه چیز دیگر. به گواه دوستان ، فامیل و همسایه ها ما یه الگوی زن و شوهر خوب برای جوانهاشون هستیم . از خدا می خوام   روز به روز این زنجیر محبتمون رو محکم تر کنه طوریکه هیچ وقت و هرگز  برای هم تکراری نشیم.

یک روز قبل از سالگرد ازدواجمون همانند سه سال قبل با وحید رفتیم آتلیه و عکسی به یادگار گررفتیم و روز جمعه هم که مصادف با سالگردمون بود جشن کوچکی گرفتیم (البته بدون حرکات موزون) که بسیار خوش گذشت و هدیه های   خوبی گیرمون اومد که بهترین هدیه رو یه نیم ست مروارید بود که وحید جان به من داد  و من نیز دو چک پول صد تومنی ( متاسفانه آخر ماه بود نتونستم هدیه با ارزش تری براش بگیرم البته می دونم همش می ره می ده پول تلفن همراش) به همراه یه دسته  گل  .

پی نوشت 1: این پستم خیلی طولانی شد ولی برای خودم ارزششو داره چون سالهای بعد که رجوع کردم به این پست دوست دارم لحظه لحظه ی خاطراتم برام تداعی بشن.

پی نوشت 2: متن بالا ی این پست رو یادم نیست توی کدوم وبلاگی خوندم خوشم اومد و ازمدت ها نگهش داشتم برای این پست. 

پی نوشت ۳: هرچه خواستم عکس بذارم نشد حتما در پست بعد چند تا عکس از مهمانیمو می ذارم.