X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

زمزمه های گاه و بیگاه من

شنبه 30 آذر‌ماه سال 1387

کنکور- مریضی- شب یلدا

سلام دوستان گلم

وای چی بگم از این سرما به راستی که توی استخونای بدنمون نفوذ می کنه دیگه این پالتوها هم جوابگو نیستند نمی دونم پتوی دونفره بیارم با خودم اداره واقعا نمی دونم چیکار کنم البته همسری جونم می گه به خاطر مریضیه که مدتی به سراغت اومده و ول کنت نیست. در این چند روزه همه اش درگیر سرماخوردگی بودم به طوریکه پریشب مجددا به دکتر مراجعه کردم و گفت که دچار عفونت ریه شده ای و باید خیلی خیلی مراقب خودت باشی من و همسری  هاج و واج  مونده بودیم  که چی بگیم آخه با هر عطسه ای که من می کردم همسری جونم  Open Arms یک لیوان آب پرتقال دستم می داد با یه قرص انواع و اقسام داروهای گیاهی به خوردم داده توی این چند روز (البته به تجویز مادری خودم و مادری وحید) و استراحت کامل هم داشتم  اصلا در این مدت غذایی در منزل ما پخته نشد مگر برای قرار وبلاگیمون که در ادامه براتون شرح می دم خلاصه اینکه دکتر گفت باید خیلی از خودت مراقبت کنی که اگر ادامه پیدا کنه تبدیل به آسم می شه و البته من این حرف آخر دکتر رو خیلی جدی نگرفتم ولی سر ساعت داروهامو می خورم از خدا می خوام  که تمام بیماران خوب بشن منم زود زود خوب بشم و بتونم همانند قبل یک زن کدبانو برای همسری باشم.

و اما در مورد قرار وبلاگیمون بگم براتون . از دو هفته پیش قرار شد که روز چهارشنبه مصادف با عید غدیر خم ، همگی بچه ها شام دعوت من و وحید باشن حالا یا در منزلمون یا لب دریا که بعد از صحبت های فراوان بچه ها با کنار دریا موافقت کردند  که هماهنگی های لازم و دعوت از بچه ها را آقا افشین انجام دادند که جا د اره از ایشون تشکر کنم . همانطور که گفتم حالم خیلی بد بود ولی روز چهارشنبه صبح با شوق و ذوقی دیگر بعد از چند روز که اصلا به سراغ اجاق گاز نرفته بودم ، رفتم و البته خواهری گلم نیز که همیشه کمک حالم هست آمد و با هم به تدارک غذاهای شب پرداختیم اول ازسالاد  اولویه شروع کردیم بعد از تمام شدنش ماکارونی درست کردیم بعد سالاد ماکارانی و بعد از آن هم برای دسر ژله . به علت سردی هوا به پارک شغاب رفتیم و حدودا بیست و هفت الی هشت نفری بودیم واقعا خوش گذشت با وجود سردی هوا ولی بهمون چسبید و جزو خاطره هامون ثبت شد. ساعت یازده و نیم بود که رسیدیم خونه. از دوستانی که تشریف آوردند صمیمانه تشکر می کنم و جای دوستانی که نبودند خیلی خالی بود .

پنج شنبه هم اداره نرفتم و فقط و فقط استراحت کردم . جمعه نیز مراسم شب یلدا در خانه مطبوعات داشتیم که طبق سنت هر ساله بنده قسمتی از کارهای مراسم را باید انجام می دادم که از صبح تا ساعت 2 اونجا بودم بعد به اتفاق چند تن از دوستان صمیمی از دبیرستان تا دانشگاه ، برای امتحان کنکور کاردانی به کارشناسی به عالیشهر رفتیم بعد از امتحان همگی از شوق خوب دادن کنکور تا رسیدن به مرکز شهر مدام در حال   بودیم البته سرعت زیاد ماشین  ، صدای بلند ضبط  و جاده بدون نور هم بهش اضافه کنین چه شود  ولی الحمدا... بچه ها رو سالم به مقصد رسوندم بعد به منزل رفتم و بعد از تعویض البسه با وحید به مراسم خانه مطبوعات آمدیم .به محض ورود چشمهام از تعجب گرد شد حتما می پرسین چرا؟  بابا از شلوغی اونجا . من وقتی توی جمع مطبوعاتی ها هستم یه حس و حال دیگه دارم واقعا لذت بخشه  سفره ی شب یلدای زیبایی که چیده بودم زینت بخش این جشن بود همچنین پذیرایی مراسم عالی بود همراه با موسیقی های سنتی و پاپ دیگر چه شود ولی واقعا در این هوای سرد احساس شب یلدا بودن رو داشتیم با اینکه یک روز به پیشواز این شب رفته بودیم.

و اما امشب  تولد یکدونه خواهرمه  (نمی دونم چرا مادررم اسم آجی گلم رو یلدا نذاشت  یادم بمونه  امشب ازش سوال کنم ) . باید برم خودمو برای مهمونی امشب آماده کنم . دوستان گلم شب یلدا رو هم بهتون تبریک می گم امیدوارم این شب براتون یکی از به یاد ماندنی ترین شب های زندگیتون باشه.

پی نوشت: حالا 5 دی شیرینی تولد رو افتادیم یا نه؟