X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زمزمه های گاه و بیگاه من

جمعه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1387

دیدار با آقای شعرانی

سلام به دوستان گلم

مدت مدیدی است که اصلا به وبم سر نزده بودم چرا که اینقدر مشغله ی کاری ام زیاد بود که وقت آپ کردن را نیز نداشتم ولی دیروز با دیدن دوستان وبلاگی ام در پارک شغاب و سرزنش های تعدادی از آنها درخصوص به روز نکردن وبم بر آن شدم که گرد و خاک وبم رو زدوده و مطلبی تازه در آن بنویسم.

دیروز یعنی روز پنجشنبه مورخ ۵/۲/۸۷ خانه ی وبلاگ نویسان استان قراری وبلاگی گذاشته بود در پارک شغاب که حدودا ۲۵ الی ۳۰ نفر شدیم و با حضور میهمانی عزیز به نام آقای شعرانی.

فکر کنم خوب بشناسیدش همان کسی که وبش جهانی شده و از اقصی نقاط جهان روزانه هزاران هزار بازدید کننده دارد . همان کسی که باعث شد روستای کالو از بخش دیر نیز در اخبار هشت و سی نشان داده شود . بله آقای شعرانی سرباز معلمی که اکنون دارای ۴ دانش آموز در چهار مقطع درسی که  همواره فکر و ذهنش حول و حوش روستای کالو و بچه ها می گذرد.

آشنایی ما با آقای شعرانی از قبل بوده و وقتی که خبردار شدم ایشان مهمان خانه ی وبلاگ نویسان می باشد بسیار بسیار خوشحال شدم و تا قرارمان که ساعت ۸ شب در سه راهی بازرگانی بود لحظه شماری می کردم . در ساعت ۸ شب به اتفاق وحید به دنبال آقای شعرانی و آقای رحیم زاده (مداد پررنگ) رفتیم که همگی به اتفاق خانم جهانگیری به پارک شغاب رفتیم . عده ای از بچه ها آمده بودند ازجمله وبلاگ های نوشته های پویا پولادتن - طارمه - حاج عماد - خاطره های سوخته - نوید مهرپویا - آقای هاشمی - زندگی زیباست ای زیباپسند- خلبوس - جاده های روشن - پدرام گشمردی - آرزوهای لی لی - روزی روزگاری - این سه نفر- ردپای یک زن - وب نوشته های من - مژده غضنفری - دلشکسته ی امیدوار و ... بودند واقعا جلسه ی خوبی بود آقای شعرانی از بچه های کلاسش و ... سخن گفت و هر کدام سوالی در این زمینه از وی پرسیدیم و در آخر لوحی از طرف خانه وبلاگ نویسان توسط آقا عماد به ایشان اهدا شد و بعد نیز خداحافظی از تک تک بچه ها و بازگشت به سوی منزل .

رویهم رفته شب  خوبی بود در این جلسه با شنگول و منگول و حبه ی انگور آشنا شدم سه دختر خانم متین و باوقار. تا یادم نرفته باید بگم که نوید مهرپویا با شیرین کاری ها و شیطنت هایش خنده را به لبان همگی مان می نشاند (البته بعد از پایان مراسم با من کورس بست که من بردم الکی گفتم ترافیک بود و همدیگر رو بین شلوغی گم کردیم)