X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زمزمه های گاه و بیگاه من

شنبه 6 آبان‌ماه سال 1385

سلامی دوباره خواهم داد

سلام دوستان گلم

عید همتون مبارک باشه . انشاءا... طاعت و عبادت همتون مورد قبول درگاه خداوند قرار بگیره .

یک ماه گذشت . چه زود واقعا چه زود گذشت اصلا امسال احساس نکردم که روزه گرفته ام تا چشم به هم گذاشتیم این یک ماه هم رفت . به راستی که عمر آدمی چه زود می گذرد پس بیاییم عمرمان را به بطالت نگذرانیم و استفاده مفید از وقت با ارزشمان بکنیم.

در این چهار روز تعطیلی فرصتی بدست آوردم و دو کتاب با ارزش را مطالعه نمودم البته مطالعه جزء کارهای روزمره زندگی ام می باشد ولی این دو کتاب به دلیل قطور بودنش برای فرصتی همانند تعطیلات عید فطر گذاشته بودم که نصیبم شد و مطالعه نمودم.

تصمیم دارم تغییراتی در برنامه روزمره ی خود دهم خصوصا بعدازظهرها که غیر از دو روز جلسه ی شورا بقیه روزها به خرید و این ور و اون ور رفتن با وحید می گذرد . می خواهم همانند سابق به کلاس ورزش بروم البته   نه فوتسال (نه اینکه بدم بیاید دوست دارم رشته دیگری تجربه کنم) و یکسری کارهای مفید که باید برایشان برنامه ریزی کنم داشته باشم.

شما دوستان چه کارهایی پیشنهاد می کنید که هم برای خودم و هم اطرافیانم مثمر ثمر باشد.

خب از همه ی اینها که بگذریم جا دارد تشکری کنم از انجمن وبلاگ نویسان که تدارک یک افطاری در آب انبار قوام را دادند . در آنجا بسیاری از دوستان وبلاگ نویس را دیدم و جای خیلی ها را نیز خالی کردیم . شب خوبی بود و خاطره انگیز.

این شعر زیبا نیز تقدیم به شما عزیزان (سراینده شعر: فروغ فرخزاد)

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آورند

به مادرم که در آینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

سلامی دوباره خواهم داد