X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

زمزمه های گاه و بیگاه من

پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1385

انتشار اولین نشریه ورزشی

سلام دوستان عزیز

هفته گذشته هفته ی پرکاری را پشت سر گذاشتم بطوریکه در اواخر هفته از شدت کار زیاد فشار بدنم پایین افتاده و روانه بیمارستان شدم البته ارزشش رو داشت چرا که بالاخره نشریه ی ورزشیمون چاپ شد و روانه ی دکه های مطبوعاتی در شهرمون گردید. از نشریه استقبال زیاد شد  و این استقبال باعث گردید تا هرچه سختی و شب بیداری برای تایپ و ویراستاری و ... داشتم فراموش کنم و به آینده ای روشن درمورد نشریمون بیندیشم. این شماره ماحصل تلاش من و وحید بود که واقعا هم وحید زحمت زیاد کشید ولی ثمره اش خوب بود. در اینجا از دوستان بوشهری خود تقاضای همکاری و همیاری ما رو در نشریه دارم.

-------------------------------------------------------

و اما هفته ای که گذشت با نام هفته ی دولت بود و در اینجا نیز نمایشگاهی تحت عنوان دستاوردهای دولت برپا شد که اصلا به نظر من خوب نبود و این نمایشگاه حتی اختتامیه هم نداشت ولی خانه مطبوعات بوشهر واقعا در آنجا غوغا به پا کرده بود که جا دارد از همه ی دست اندرکاران این غرفه تشکر کرد.

--------------------------------------------------------

و اما بگم از خبری بسیار بد (باید بسیار بد را چند بار تکرار کنم) و آن اینکه چند شب پیش در اخبار سراسری کودکی سه ساله را در حالیکه در بیمارستان بستری بود نشان دادند مبنی بر اینکه این کودک سه ساله توسط پدر معتادش آزار و اذیت می شده بطوریکه به حالت کما می رود و به بیمارستان انتقال داده می شود. سوال من از مسئولین این است که چرا وقتی که چنین معضلاتی و مشکلاتی در کشورمان وجود دارد پس از نشان دادن چنین مواردی این موضوع ها را به بحث و چالش نمی کشید و چرا فقط درد را نشان می دهید آیا زمان آن نرسیده که درمان آن را نیز بگوییم چرا باید یک کودک سه ساله بدنش سرتاسر جای کبودی و سوختگی باشد چرا؟

چرا صدا و سیما از یک کارشناس خبره در برنامه اش دعوت ننمود و علل و راهکاری برای اینگونه مشکلات که اولین و آخرین هم نخواهند بود و مطمئنا در جای دیگر تکرار خواهد شد - به کارشناسی نکشید . نظر شما دوستان در این مورد چیست؟

--------------------------------------------------------

سه تن از دوستان وبلاگی ما (آقا عماد و خانمش و زهرا خانم) به خانه خدا مشرف شده اند که در اینجا می گویم حجتان قبول و انشاءا... که روزی هفت مرتبه تان باشد. به امید این که روزی هم قسمت من و وحید گردد. آمین

 

در پایان این شعر زیبا (که نام سراینده ی آن را نمی دانم) تقدیم به تمامی دوستان گل وبلاگی ام می کنم  به امید آنکه زندگی تک به تک ما اینگونه باشد:

زندگی یک آواز است .... آن را زمزمه کن

زندگی یک منظره است .... آن را نقاشی کن

زندگی یک موسیقی است ... با آن برقص

زندگی یک بازی است ... آن را بازی کن

زندگی یک لحظه شاد است ... آن را با دیگران تقسیم کن